مجله فارن افرز : «نظم یاغی» | ۶ اسفند ۱۴۰۳
ترامپ میتواند یا نجاتدهنده دوپهلو نظم جهانی باشد یا نیروی یاغیای که آن را از درون متلاشی میکند.

⏳ مدت زمان مطالعه: ۱۵ دقیقه | ✏️ ناشر/نویسنده: Foreign Affairs / هال برندز | 📅 تاریخ: ۲۵ فوریه ۲۰۲۵ / ۶ اسفند ۱۴۰۳
⚠️ هشدار: بازنشر این مقاله با هدف ارائه دیدگاههای متنوع صورت گرفته و به معنای تأیید یا پذیرش مسئولیت دیدگاههای مطرحشده نیست.
چگونه ترامپ از قدرت آمریکا استفاده میکند
دونالد ترامپ پیش از این، نظم سیاسی ایالات متحده را دگرگون کرده است. از زمان ریاستجمهوری رونالد ریگان، هیچ رئیسجمهوری تا این اندازه بر فضای ملی تسلط نداشته یا صحنه ایدئولوژیک کشور را تغییر نداده است. در دوره دوم ریاستجمهوریاش، ترامپ ممکن است نظم جهانی را نیز به همین میزان دگرگون سازد.
نظم بینالمللی کنونی به رهبری ایالات متحده—چه آن را «صلح آمریکایی»، «نظم لیبرال» یا «نظم مبتنی بر قواعد» بنامیم—از دل قرن خشن اوراسیا سر برآورده است. مبارزات جهانی بزرگ دوران مدرن، بر سر سلطه بر قاره اوراسیا بودهاند. این نبردها ویرانیهای عظیمی به بار آوردند و در عین حال، موفقترین نظم بینالمللی تاریخ را پدید آوردند. این نظم، نسلها صلح میان قدرتهای بزرگ، رونق اقتصادی و سلطه دموکراسی را تضمین کرده است. منافعی گسترده و دگرگونکننده پدید آورد که امروز بدیهی به نظر میرسند.
پس از پیروزی غرب در جنگ سرد، واشنگتن تلاش کرد تا این نظم را جهانی و دائمی کند. اما امروز، نبرد چهارمی برای اوراسیا در جریان است و این نظم از هر سو در معرض تهدید قرار گرفته است.
در سراسر پیرامون پویا و حیاتی اوراسیا، دولتهای تجدیدنظرطلب به حرکت درآمدهاند. چین، ایران، کره شمالی و روسیه در حال حمله به بنیانهای منطقهای ثبات اوراسیا هستند. آنها اتحادهایی بر اساس دشمنی با نظمی لیبرال ایجاد کردهاند که برای حکمرانان غیرلیبرال تهدیدآمیز است و رویاهای نواستعماریشان را سرکوب میکند. جنگ یا تهدید به جنگ به امری فراگیر تبدیل شده است. هنجارهای جهانی یک دنیای صلحآمیز و مرفه زیر ضرب رفتهاند. ترس همیشگی قرن گذشته این بود که مهاجمان اوراسیایی جهانی بسازند که برای آزادی ناامن و برای درندگی و استبداد ایمن باشد—و این خطر امروز دوباره زبانه کشیده است.
ترامپ مدافع ایدهآلی برای نظمی آمریکایی در حال فروپاشی نیست. در واقع، میتوان گمان کرد که او اصلاً به نظم بینالمللی فکر نمیکند. ترامپ یک ناسیونالیست تندرو است که به دنبال قدرت، سود و برتری یکجانبه است. او جهان را رقابتی حاصلجمع-صفر میبیند و باور دارد که آمریکا سالهاست از سوی جهان فریب خورده است. اما ترامپ بهطور شهودی چیزی را درک میکند که بسیاری از بینالمللگرایان لیبرال فراموش کردهاند: نظم از قدرت سرچشمه میگیرد و بدون آن قابل حفظ نیست.
در دوره اول ترامپ، این درک کمک کرد تا ایالات متحده نوعی تعدیل دردناک با واقعیتهای دوره رقابتی جدید آغاز کند. در دوره دوم، همین درک ممکن است مبنایی برای سیاست خارجی شود که با فشار بر دشمنان و متحدان، از دنیای آزاد در برابر نبردهای سرنوشتساز آینده دفاع کند. آمریکا دیگر نمیتواند به دنبال جهانیسازی نظم لیبرال باشد، اما ترامپ میتواند در مأموریتی محدودتر—اما حیاتیتر—موفق باشد: حفظ توازن قدرتی که دستاوردهای بنیادین این نظم را در برابر مهاجمان اوراسیایی حفظ کند.
مشکل اینجاست که برای چنین موفقیتی، ترامپ باید بهطور پیوسته بر غرایز ژئوپلیتیکی مثبت خود تکیه کند، در حالی که وسوسه خواهد شد تا به غرایز مخرباش پاسخ دهد. اگر به مسیر مخرب قدم بگذارد، ایالات متحده کمتر درگیر جهان خواهد بود، اما در عوض، تهاجمیتر، یکجانبهتر و غیرلیبرالتر خواهد شد. آمریکا نه یک ابرقدرت غایب، بلکه یک یاغی جهانی خواهد بود—کشوری که هرجومرج جهانی را شعلهور میسازد و به دشمنانش برای فروپاشاندن نظام تحت رهبری خود یاری میدهد.

ریاستجمهوری ترامپ فرصتی است برای سوق دادن آمریکا به سوی دفاعی مستحکمتر—ولو محدودتر—از منافع جهانیاش. اما همچنین خطری جدی در بر دارد: اینکه ترامپ، آمریکا را نه به سوی انزوا، بلکه بهسوی چیزی بسیار مرگبارتر سوق دهد—نقشی فعال در فروپاشی جهانی که نیاکانش ساخته بودند.
چرخههای درگیری
اوراسیا همواره صحنه اصلی سیاست جهانی بوده است. این خشکی عظیم، اکثریت جمعیت، منابع اقتصادی و توان نظامی جهان را در خود جای داده است. این قاره به چهار اقیانوس دسترسی دارد که کالاها و ارتشها را در سراسر جهان حمل میکنند. امپراتوریای که بر اوراسیا مسلط شود، قدرتی بیمانند خواهد داشت و میتواند حتی دوردستترین دشمنان را مرعوب یا نابود سازد.
در دوران مدرن، جهان سه بار با نبردهایی بر سر این قاره و آبهای پیرامون آن به لرزه درآمده است. در جنگ جهانی اول، آلمان به دنبال امپراتوریای اروپایی بود که از کانال مانش تا قفقاز کشیده شود. در جنگ جهانی دوم، ائتلافی فاشیستی اروپا و آسیا را در نوردید و به اعماق چین و اتحاد جماهیر شوروی تاخت. در جنگ سرد، شوروی امپراتوریای از نفوذ ایجاد کرد که از پوتسدام تا پیونگیانگ کشیده شده بود و دههها برای سرنگونی جهان سرمایهداری جنگید.
درگیریهای اوراسیایی قارهها را در هم شکستند و بشریت را با خطر نابودی اتمی روبرو ساختند. با این حال، این نبردها فرصتهایی برای برقراری نظم نیز فراهم کردند. در جنگهای جهانی، ائتلافهای فرااقیانوسی مهاجمان اوراسیایی را عقب راندند و الگوهای همکاریای را بنیان گذاشتند که آمریکا را وارد سیاستهای راهبردی جهان قدیم کرد. در جنگ سرد، واشنگتن—که دو بار از سوزش شعلههای اوراسیا آسیب دیده بود—تصمیم گرفت مانع شعلهور شدن دوباره آن شود.
اتحادهای آمریکا از تجاوز به مناطق صنعتی و پویا در غرب اروپا و شرق آسیا جلوگیری کردند، در حالی که تنشهای دیرین داخلی آنها را نیز مهار ساختند. اقتصاد بینالمللی تحت رهبری آمریکا، میل به خودبسندگی و افراطیگری اقتصادی دهههای پیش از جنگ جهانی دوم را خنثی کرد. واشنگتن جامعهای غربی شکل داد که در آن دموکراسی پابرجا ماند، شکوفا شد و سپس به دیگر مناطق گسترش یافت.
تنها سرمایهگذاری عظیم از سوی یک ابرقدرت فرااقیانوسی میتوانست چرخه درگیریهای اوراسیا را متوقف کند. دستاوردها تاریخی بودند: از ۱۹۴۵ تا کنون، از وقوع جنگ جهانی و رکود اقتصادی جهانی جلوگیری شد؛ ارزشهای دموکراتیک در جهان گسترش یافتند؛ دریاها برای تجارت امن شدند و دولتها از خطر نابودی با حمله نظامی نجات یافتند—دستاوردهایی که چند دهه پیش غیرممکن به نظر میرسیدند.
پروژه نظم جهانی
در طول جنگ سرد، دستاوردهای این نظم—که آن زمان محدود به غرب بودند—نقشی مهم در شکست اتحاد جماهیر شوروی ایفا کردند. در دوران تکقطبی پس از آن، واشنگتن کوشید این نظم را جهانی سازد. ایالات متحده اتحادهای خود در اوراسیا را به عنوان منابعی برای نفوذ و ثبات حفظ و حتی گسترش داد. دموکراسی و بازار آزاد را در اروپای شرقی و دیگر مناطق ترویج کرد و تلاش نمود چالشهای بالقوه را با نشان دادن اینکه مردم این مناطق میتوانند در نظم آمریکایی شکوفا شوند، جذب کند.
با گذر زمان، این تفکر شکل گرفت که ترکیبی از هژمونی آمریکا، همگرایی سیاسی و یکپارچگی اقتصادی میتواند صلحی ژرف و پایدار در اوراسیا و حتی فراتر از آن برقرار کند. این پروژه پس از جنگ سرد احتمالاً از بازگشت زودهنگام و شدید به رقابتهای ژئوپلیتیکی جلوگیری کرد. جهان را آزادتر، ثروتمندتر و انسانیتر کرد. اما صلح پایدار در اوراسیا همچنان محقق نشد.
برای دولتهای غیرلیبرالی که در پی ساخت یا بازسازی امپراتوریهای خود بودند، نظم لیبرال نه الهامبخش، بلکه سرکوبگر بود. چین و روسیه از ثروتی که این نظم فراهم کرده بود بهره بردند تا چالشهای ژئوپلیتیکی جدیدی را تامین مالی کنند. و زیادهرویهای آمریکا در افغانستان و عراق، ظرفیت مقابله با این تهدیدهای در حال ظهور را در دههای حیاتی تضعیف کرد.
امروز، دورانی تازه از ژئوپلیتیک آغاز شده است. دشمنان نظم لیبرال ابتکار عمل را باز پس گرفتهاند و اوراسیا بار دیگر به صحنه درگیریهای خشن بدل شده است.
”
جشن تجدیدنظرطلبان
هر گوشه حیاتی از اوراسیا با اجبار و درگیری شعلهور شده است. در اروپا، جنگ روسیه علیه اوکراین تلاشی است برای بازسازی یک امپراتوری پساشوروی و درهم شکستن نظم امنیتی موجود. بُعد پنهان این جنگ، کارزاری از خرابکاری و بیثباتسازی سیاسی در سراسر قاره است؛ جایی که کرملین عملیاتهایی برای مجازات دشمنان اروپاییاش طراحی و اجرا میکند.
در خاورمیانه، ایران و نیروهای نیابتیاش با اسرائیل، ایالات متحده و متحدان عرب آنها در جنگ هستند، در حالی که تهران به سلاح هستهای نزدیکتر شده است—ابزاری که برای تضمین بقا و تسلط منطقهای خود آن را حیاتی میداند. در شرق آسیا، کره شمالی زرادخانه هستهای و موشکهای دوربرد خود را توسعه داده تا با استفاده از آنها اتحاد واشنگتن-سئول را تضعیف و کل شبهجزیره را تحت کنترل خود درآورد.
چین نیز در تلاش برای تبدیل شدن به یک ابرقدرت جهانی است. در حال حاضر، این کشور همسایگانش را برای ایجاد یک حوزه نفوذ عظیم با شعار «آسیا برای آسیاییها» تهدید میکند و با یکی از بزرگترین برنامههای تقویت نظامی تاریخ معاصر، خود را برای جنگ در اقیانوس آرام غربی آماده میسازد.
از اروپای شرقی تا شرق آسیا، قدرتهای تجدیدنظرطلب در پی تغییرات اساسی در توازن قدرت جهانی هستند. آنها همچنین به دنبال نابودی نظم لیبرال از طریق زیر پا گذاشتن مهمترین هنجارهای آناند. ولادیمیر پوتین اصل «حق قدرت» را بازتعریف کرده: دولتهای قوی میتوانند همسایگان ضعیفتر را ببلعند. ادعاهای ارضی چین و زورگوییهای دریایی این کشور در دریای چین جنوبی، نشان میدهد که کشورهای بزرگ میتوانند منابع مشترک جهانی را تصاحب کنند.
جنایات شبهنسلکشی پوتین در اوکراین و سرکوب سیستماتیک اقلیتها در سینکیانگ توسط چین، جهانی بر اساس مصونیت استبداد و خشونت بیمهار را مجدداً مشروع جلوه دادهاند. حوثیها، گروه نیابتی ایران در یمن، نیز با استفاده از پهپاد و موشک، آزادی ناوبری در دریای سرخ را هدف قرار دادهاند.
تمام این قدرتهای تجدیدنظرطلب به دنبال جهانی هستند که سرکوب، غارت و تجاوز در آن آزاد باشد. آنها میدانند که رسیدن به این هدف زمانی ممکن است که نظم آمریکایی تضعیف یا نابود شود. شی جینپینگ در دیداری با پوتین در سال ۲۰۲۳ گفته بود: «دنیا در حال تغییراتی است که در ۱۰۰ سال اخیر سابقه نداشته است»—و این تغییرات را آنها با همکاری یکدیگر دنبال میکنند.
چین و روسیه در چارچوب «شراکت بدون محدودیت» روابط اقتصادی، فناورانه و نظامی خود را تعمیق دادهاند. روابط ایران و روسیه شامل تبادل تسلیحات، فناوری و مهارتهای دور زدن تحریمهای غرب شده است. کره شمالی و روسیه نیز یک اتحاد نظامی تمامعیار شکل دادهاند و در جنگ علیه اوکراین در کنار هم میجنگند.
این روابط هنوز به یک اتحاد چندجانبه منسجم تبدیل نشدهاند، اما بخشی از شبکهای فزاینده از ارتباطات میان خطرناکترین دولتهای جهان هستند که همین حالا نیز آسیبهای راهبردی جدی ایجاد کردهاند.
ائتلافهای اقتدارگرا فشار بر نظم موجود را تشدید کردهاند. جنگ پوتین در اوکراین، به کمک تسلیحات، نیروها و تجارت با دوستان غیرلیبرالش ادامه یافته است. صلح دیکتاتورها در اوراسیا همچنین خطر درگیری در حاشیههای این منطقه را افزایش داده است. پوتین با خیالی آسوده بر اوکراین تمرکز دارد و شی میتواند با جسارت بیشتری در برابر آمریکا در آسیا مانور دهد، چرا که هر دو میدانند مرز طولانی میان آنها امن است.
این ائتلافها همچنین توازن نظامی منطقهای را تغییر دادهاند—چه با تأمین تسلیحات مورد نیاز پوتین در اوکراین، و چه با انتقال فناوری و دانش روسی به شرکای آن برای سرعت بخشیدن به برنامههای نظامیشان.
نگرانکنندهتر اینکه، این روابط در حال پیوند زدن بحرانهای اوراسیا هستند. جنگ اوکراین اکنون به یک جنگ نیابتی جهانی تبدیل شده است؛ نبردی که در آن دموکراسیهای پیشرفته از کییف حمایت میکنند و خودکامگان اوراسیایی پشت مسکو ایستادهاند.
هرچه این ائتلافهای اقتدارگرا منسجمتر شوند، احتمال آن افزایش مییابد که یک جنگ منطقهای به سایر مناطق گسترش یابد—و آمریکا ممکن است در نبرد بعدی با دشمنی مواجه شود که از متحدان دیکتاتور خود کمک نظامی میگیرد.
در همین حال، تعدد بحرانهای اوراسیا منابع آمریکا را فرسوده کرده و جوی از بینظمی و آشفتگی فزاینده در عرصه جهانی ایجاد کرده است. همان کابوس راهبردی قرن بیستم که میگفت مهاجمان اوراسیایی ممکن است برای سرنگونی نظم جهانی متحد شوند، اکنون در قرن بیستویکم بار دیگر زنده شده است.

پیروزیهای توخالی
ترامپ فرد مناسبی برای این لحظه تاریخی نیست—در واقع، تصور کسی نامناسبتر از او دشوار است. او ابتدا با انتقادهای تند و تیز از جهانیگرایی آمریکایی به قدرت رسید. در دوره اول خود، متحدان را آزرده کرد، تهدید به خروج از توافقهای تجاری و امنیتی کرد—توافقهایی که ستونهای نظم جهانی به رهبری ایالات متحده محسوب میشوند.
گرایشهای اقتدارگرایانه و حتی شورشی ترامپ او را به الگوی رهبران مستبد جاهطلب از برزیل تا مجارستان بدل کرد. اگر تحلیلگران در دوران ترامپ تا این حد نگران وضعیت نظم لیبرال بودند، به این دلیل بود که او بارها بهنظر میرسید قصد دارد این نظم را کاملاً کنار بگذارد.
ترامپ آشکارا ارزشی برای دستاوردهای نظم لیبرال قائل نیست و با روح حاکم بر آن نیز همدلی ندارد. برنامه «اول آمریکا»ی او بر این اساس استوار است که قدرتمندترین کشور جهان توسط همان سیستمی که خود ایجاد کرده، مورد سوءاستفاده قرار گرفته و کشوری که سالها بارهای سنگین جهانی را بر دوش کشیده، هیچ تعهدی جز منافع تنگنظرانه خود ندارد.
ترامپ علاقهای به شکوفایی ارزشهای لیبرال در خارج ندارد. او برای اصول سنتی روسای جمهوری پیشین، مانند اثرات آرامشبخش جهانیسازی یا قداست اتحادها، ارزشی قائل نیست. در طول دوره اول ریاستجمهوری، بیاعتنایی او به این اصول باعث شد بینالمللگرایان وفادار به نومیدی برسند و در جهان دموکراتیک عدماطمینانی فلجکننده حاکم شود. با این حال، برخی از غرایز او مشکلات فزاینده نظم پساجنگ سرد را تشخیص دادند و اصلاحاتی را—هرچند ناقص—آغاز کردند.
نخست، ترامپ دریافت که جهانیسازی بیش از حد پیش رفته است. پذیرش کشورهایی مانند چین در اقتصاد جهانی باعث نشد آنها به جامعهای جهانی بپیوندند یا بهسوی تحولات سیاسی حرکت کنند. بلکه باعث تقویت دیکتاتورها و تجهیز آنها برای به چالش کشیدن ایالات متحده شد.
با وجود برخی مزایای اقتصادی، جهانیسازی آسیبپذیریهای راهبردی بزرگی ایجاد کرد—مانند وابستگی اروپا به انرژی روسیه یا درهمتنیدگی جهان دموکراتیک با شرکتهای مخابراتی چینی. ترامپ دریافت که دفاع از منافع آمریکا مستلزم محدود کردن و حتی معکوس کردن ادغام جهانی—بهویژه با کشورهای آنسوی شکاف ژئوپلیتیکی—است.
دوم، او متوجه شد که الگوی دفاعی پس از جنگ سرد—که متحدان ایالات متحده را به کاهش بودجه دفاعی و اتکای روزافزون به یک ابرقدرت تکقطبی سوق داده بود—دیگر کارآمد نیست. این الگو در دهه ۱۹۹۰ جواب میداد، زمانی که تنشها پایین بود و بسیاری از تحلیلگران از احیای آلمان یا ژاپن بهعنوان تهدید نگران بودند. اما اکنون، رقبای خودکامه دوباره سر برآوردهاند و مسلح شدهاند.
در نتیجه، ترامپ در دوره نخست ریاست خود با فشار شدید—و گاهی تحقیرآمیز—متحدان را به افزایش هزینههای دفاعی واداشت و همزمان تلاش کرد تمرکز پنتاگون را از ضدتروریسم به تهدیدهای قدرتهای بزرگ منتقل کند.
اما مهمتر از همه، ترامپ به این نتیجه رسید که دوران سلطه نظم لیبرال به پایان رسیده و زمان بازگشت به سیاست قدرت برهنه فرا رسیده است. از این پس، واشنگتن باید از دوستانش بیشتر مطالبه کند، چرا که با دشمنانی جدیتر روبهروست. ایالات متحده باید بهطور فعالتری از نفوذ خود استفاده کند—چه از طریق کارزار «فشار حداکثری» علیه ایران، چه از طریق رقابت راهبردی با چین.
ممکن است واشنگتن برای تشکیل ائتلافهای متنوع و متوازن، ارزشهای دموکراتیک را نیز بهطور موقت نادیده بگیرد—مانند اتحادهای ضدچین در هند-اقیانوسیه یا همکاری بیشتر با کشورهای عربی و اسرائیل علیه ایران.
بهطور خلاصه، ایالات متحده باید کمتر به دنبال جهانیسازی نظم لیبرال باشد و بیشتر بر جلوگیری از تحمیل دیدگاههای متضاد توسط دشمنان مصمم تمرکز کند.
متأسفانه، ترامپ نتوانست بهدرستی از این بینشها استفاده کند، چرا که ایدههای خوبش همیشه در جنگ با ایدههای بدش بودند و دولتش نیز با خودش در جنگ بود. سیاستهای او اغلب ناقص، متناقض و متزلزل بودند. کارنامه او در دوره اول، بهشدت دوپهلو است: ترامپ هم به نظم آمریکایی آسیب زد و هم از آن در برابر افراطها و دشمنانش محافظت کرد.
در فضای پرمخاطره امروز، او در دوره دوم ممکن است ناجی دوپهلو نظم موجود باشد—اگر بتواند در برابر وسوسه تبدیل شدن به گورکن آن مقاومت کند.

تعادل دوباره
یک چیز مسلم است: ترامپ عاشق نظم لیبرال نخواهد شد. گرایشهای ژئوپلیتیکیاش تغییر نکرده و تمایلات ضددموکراتیکش تشدید شدهاند. برنامه «اول آمریکا»ی او همچنان مبتنی بر ناسیونالیسمی تند و همهجانبه است که علیه دوستان، دشمنان و حتی بیطرفان عمل میکند.
اما با توجه به وضعیت پرتنش کنونی جهان، یک ابرقدرت با آرنجهای تیز لزوماً بدترین سناریو نیست. اگر ترامپ بتواند تمایلات سازندهاش را مهار کند، فرصت دارد تا بر دشمنان فشار وارد کند، از متحدان بیشتر بخواهد، و مقاومت جهانی در برابر محور اوراسیایی را تقویت کند. مهمتر اینکه، او میتواند رویکرد آمریکا به نظم بینالملل را بازتنظیم کند—نه برای گسترش پروژه لیبرال، بلکه برای جلوگیری از نابودی دستاوردهای آن.
گام نخست، افزایش چشمگیر بودجه نظامی خواهد بود. نظم جهانی در حال فروپاشی است چون توازن قدرت نظامی فروپاشیده است. پنتاگون منابع لازم برای شکست نیروهای نیابتی ایران و همزمان مقابله با چین را ندارد. همزمان تأمین سلاح برای اوکراین و حمایت از تایوان برای آمریکا دشوار شده است.
ایالات متحده احتمالاً نمیتواند آنقدر نیروی نظامی تولید کند که بهطور همزمان با همه دشمنانش بجنگد. اما اگر ترامپ برنامه «صلح از طریق قدرت» خود را اجرا کند و بودجه دفاعی را از کمی بیش از ۳ درصد به حدود ۴ درصد تولید ناخالص داخلی افزایش دهد، میتواند کمبود شدید مهمات را جبران و شکاف بین تعهدات و توانمندیها را کاهش دهد.
این کار مستلزم افزایش چشمگیر بودجه نظامی متحدان آمریکا نیز خواهد بود—خواستهای که ترامپ احتمالاً با جدیت دنبال میکند، حتی اگر لازم باشد بار دیگر متحدان «سواریگیر» را به حاشیه براند.
گام دوم: چانهزنی سختتر با متحدان. اگرچه ترامپ اشتباه میکند اگر فکر کند آمریکا به اتحادها نیاز ندارد، اما حق دارد که متحدان تحت فشار بیش از آمریکا به آن اتحادها نیاز دارند. در این میان فرصتی برای بازنگری در پیمانهای امنیتی موجود ایجاد میشود.
اگر دموکراسیهای آسیایی در خط مقدم انتظار دارند که آمریکا در صورت لزوم علیه چین وارد جنگ جهانی سوم شود، باید هزینههایی متناسب با این تهدید وجودی تقبل کنند. به همین ترتیب، شرط تعهد ترامپ به ناتو میتواند این باشد که اروپا به شکل چشمگیری بودجه دفاعی خود را افزایش دهد—مثلاً تا ۳.۵ درصد تولید ناخالص داخلی—و همچنین سلاحهای آمریکایی برای حمایت از اوکراین خریداری کند و با کنترلهای فناورانه و تجاری آمریکا علیه چین هماهنگ شود.
فرآیند بازنگری در قرارداد فراآتلانتیکی ممکن است زشت و سخت باشد، اما در نهایت اتحاد ناتو را در برابر دو تهدید اوراسیایی تقویت خواهد کرد.
واقعگرایی در اوکراین
البته ثبات در اروپا بدون صلحی پایدار در اوکراین ممکن نیست. وعده ترامپ برای پایان دادن سریع و پاک به این جنگ، واقعگرایانه نیست. ممکن است اصلاً موفق به پایان دادن به آن نشود. اما تمایل او به چنین کاری با ضرورت جلوگیری از پیروزی محور خودکامه همخوانی دارد—محوری که در این جنگ، هرچند آهسته، در حال پیشروی است.
در کوتاهمدت، این رویکرد مستلزم تشدید بحران جنگ پوتین از طریق افزایش تحریمها بر بخش انرژی روسیه و تجارت آن با چین است. همزمان باید از بروز بحران مشابه در کییف جلوگیری کرد، که آن نیز مشروط به بسیج کاملتر مردان در سن خدمت نظامی خواهد بود.
در بلندمدت، آمریکا باید تضمینهای امنیتی برای اوکراین ارائه کند که بر ابتکار عمل اروپا استوار باشد، اما پشتوانه قابل اتکای آمریکا را نیز در خود داشته باشد.
همزمان، ترامپ میتواند محور اوراسیایی را با هدف قرار دادن حلقه ضعیفتر آن به چالش بکشد. در ماههای اخیر، اسرائیل چشمانداز ژئوپلیتیکی تیره منطقه را با وارد کردن ضرباتی به ایران و نیابتیهایش روشنتر کرده است.
ترامپ میتواند این فشار را افزایش دهد: از طریق تحریمهای سنگینتر و تهدید به اقدام نظامی—چه از سوی آمریکا چه اسرائیل—علیه تهران و باقیمانده «محور مقاومت». هدف این است که با تحمیل محدودیتهایی بر برنامه هستهای ایران و کاهش ظرفیت آن برای بیثباتسازی منطقه، ثبات خاورمیانه تقویت شود.
اگر ترامپ بتواند ایران را وادار کند که ارسال پهپاد و موشک به پوتین را متوقف کند—یا نشان دهد مسکو در شرایط بحرانی تا چه حد حاضر به حمایت از تهران است—میتواند فرآیند دشوار اما مهم تضعیف محور تجدیدنظرطلب را آغاز کند.

استراتژی چین و بهرهبرداری از تنش
ترامپ همچنین میتواند با ساختن بر سیاستهای دوران بایدن—که خود ریشه در سیاستهای دولت اول او داشت—استراتژی قویتری علیه چین طراحی کند. تهاجمیگری پکن باید به پنتاگون انگیزه دهد تا پیوندهای امنیتی محکمتری در هند-اقیانوسیه ایجاد کند—و شاید حتی فرصتهایی برای استقرار پایگاههای نظامی بیشتر فراهم شود.
افزایش بودجه دفاعی ایالات متحده و متحدانش، همراه با فروش سلاحهای بیشتر به تایوان، میتواند روند فرسایش برتری نظامی آمریکا را کند سازد. کنترلهای فناورانه سختگیرانهتر و تعرفههای جدید میتواند بحران اقتصادی چین را تشدید کند—البته به شرطی که ترامپ آنها را برای معامله فروش سویا به پکن کنار نگذارد.
ترامپ احتمالاً برنده رقابت استراتژیک با چین نخواهد بود، اما شاید بتواند موقعیت آمریکا را برای رقابتی طولانیمدت مستحکمتر سازد.
در نهایت، ترامپ باید به جای اجتناب از تشدید، از آن بهعنوان ابزار بهرهبرداری استفاده کند. از اوکراین تا خاورمیانه، دولت بایدن محتاطانه و با هشدار قبلی عمل کرد تا از ورود به مسیر تشدید متقابل جلوگیری کند. اما همین احتیاط به دشمنان آمریکا اجازه داد تا ضربآهنگ تحولات را در دست بگیرند.
ترامپ اما ارزش زیادی برای غیرقابل پیشبینی بودن قائل است. اگر او نشان دهد که میتواند ناگهان از خطوط قرمز عبور کند—مثلاً با تحریم بانکهای چینی که در جنگ پوتین نقش دارند یا حمله به اهداف ایرانی در پاسخ به حملات حوثیها در دریای سرخ—ممکن است دشمنان آمریکا را مجبور کند تا سناریوهای تشدید خارج از کنترل با قدرت اول جهان را جدیتر بگیرند.
تمام این اقدامات، دفاعی دوپهلو از نظم لیبرال خواهد بود. ترامپ ممکن است همچنان به حمایتگرایی بیدلیل و تنشهای دیپلماتیک بیحاصل بپردازد. اما در عین حال، او میتواند کاری بنیادی انجام دهد: تثبیت توافقات راهبردی و موانع ژئوپلیتیکیای که مانع نفوذ دشمنان نظم تحت رهبری آمریکا میشوند.
اصلاح یا انقلاب؟
این برنامه ممکن است به دلیل تناقضات درونیاش شکست بخورد: ترامپ باید همزمان بودجه نظامی را افزایش دهد، مالیاتها را کاهش دهد و کسری بودجه را نیز کم کند. همچنین ممکن است نتواند همزمان هم متحدان را علیه چین بسیج کند و هم آنها را با اقدامات حمایتگرایانه تحت فشار بگذارد.
حتی ممکن است بهدلیل ذات رقابتی و ائتلافهای خطرناک جهان امروز، تلاشهای او در رقابت با خودکامگان ناکام بماند. اما در سطحی بنیادیتر، ممکن است شکست بخورد، چون بیش از آنکه معمار باشد، یک گوی تخریبکننده است—و ممکن است سیاست آمریکا را به مسیر تاریکی بکشاند.
همیشه این سوال اساسی درباره ترامپ مطرح بوده: آیا او میخواهد سیاست خارجی آمریکا را اصلاح کند یا انقلاب بهپا کند؟ در دوره اول، پاسخ غالباً به اصلاح نزدیکتر بود—بهدلیل نفوذ مشاوران و جمهوریخواهان سنتی، و همچنین چون خود ترامپ اغلب از اجرای تهدیدهایش، مانند خروج از ناتو یا پارهکردن قرارداد نفتا، عقبنشینی میکرد.
اما شواهد نشان میدهد که او واقعاً به فکر چنین اقدامات انقلابی بوده است. شعار «اول آمریکا» او مستقیماً از دهه ۱۹۳۰ میآید. بنابراین، اگر سناریوی خوشبینانه این باشد که یک رئیسجمهور عملگرا، استراتژی آمریکا را برای دوران رقابت سخت تنظیم کند، سناریوی بدبینانه این است که یک رئیسجمهور بیپروا، انقلابی خالص از نوع «اول آمریکا» را آغاز کند.
آمریکای یاغی؟
این سناریو انقلابی به معنای بازگشت به انزواگرایی نیست—چرا که چنین سنتی در تاریخ آمریکا وجود ندارد. پیش از جنگ جهانی اول، آمریکا تثبیتکننده اوراسیا نبود، اما هژمون نیمکره غربی بود؛ کشوری که سابقهای طولانی و گاه خونین از توسعهطلبی داشت.
نسخهای رادیکالتر از «اول آمریکا» ممکن است برای نظم لیبرال مرگبار باشد؛ نه تنها چون آمریکا تعهدات امنیتی خود در اوراسیا را کنار میگذارد، بلکه چون بهطرز فزایندهای درندهخو و غیرلیبرال خواهد شد.
ترامپ بارها درباره خروج از ناتو و دیگر اتحادها صحبت کرده—چون این اتحادها سرنوشت ایالات متحده را به درگیریهایی در مناطق دور و نامعلوم گره میزنند. اگر متحدان نتوانند یا نخواهند خواستههای بودجهای او را برآورده کنند، شاید او بالاخره بهانه لازم برای بازگرداندن نیروها به خانه را پیدا کند.
همچنین، اگر ترامپ از روند صلح در اوکراین خسته شود، ممکن است بهسادگی این جنگ را رها کرده و آن را به اروپاییها واگذار کند. اگر تایوان را صرفاً یک رقیب فناورانه بداند، نه شریک امنیتی، ممکن است حمایت خود را در ازای امتیاز اقتصادی به پکن بفروشد.
ایالات متحده همچنان ارتشی نیرومند خواهد داشت، اما تمرکزش از مهار توسعهطلبان در اوراسیا به مبارزه با کارتلها در نیمکره غربی منتقل میشود. در کوتاهمدت، این رویکرد آمریکا را از درگیریهای اوراسیایی دور میکند و «پیروزیهایی» چون امتیازهای تجاری و صرفهجویی مالی به همراه دارد. اما در بلندمدت، احتمال فروپاشی نظم در مناطق کلیدی را بهشدت افزایش میدهد.
پایان نظم، آغاز تاریکی؟
رقبا ممکن است در این سناریو آسیب ببینند—مثلاً اگر ترامپ تعرفههای ۶۰ درصدی وعدهدادهشده را اعمال کند، اقتصاد صادراتمحور چین بهشدت لطمه خواهد دید. اما این آسیبها ممکن است با آسیب به خود آمریکا جبران شوند. حمایتگرایی افراطی، رفاه جمعی جهان دموکراتیک را تضعیف و انسجام موردنیاز برای مهار چین را نابود خواهد کرد.
بهعلاوه، اگر ترامپ از ابزارهایی چون تحریم و تعرفه برای حفظ جایگاه دلار استفاده کند، نه از رهبری جهانی و تعهدات امنیتی، ممکن است آمریکا را بهاندازه همان کشورهایی که میخواهد مهار کند، فرصتطلب و استثماری جلوه دهد.
در عین حال، ایالات متحده نه تنها از ارزشهای لیبرال فاصله خواهد گرفت، بلکه بر تاریکیهای جهان سایه خواهد افکند. اگر ترامپ رسانههای مخالف را تعطیل کند یا نیروهای امنیتی را علیه دشمنانش بهکار گیرد، دموکراسی آمریکا تضعیف خواهد شد و الگویی برای تمام دیکتاتورهای نوپا فراهم میشود.
او حتی ممکن است با تحمیل صلحی بد به اوکراین یا حمایت از رهبران ضدلیبرال اروپایی مانند ویکتور اوربان، ارزشهای دموکراتیک را تضعیف کند. عقبنشینی آمریکا از نبرد ایدئولوژیک جهانی، یا بدتر، پیوستن به طرف مقابل، میتواند رکود دموکراسی جهانی را به یک شکست کامل تبدیل کند.
ترامپ گفته که آمریکا باید گرینلند را ضمیمه کند، کانادا را به پنجاهویکمین ایالت تبدیل کند و کانال پاناما را بازپس گیرد. او جهانی را تصور میکند که در آن دولتهای قوی هر چه بخواهند میتوانند انجام دهند. اگر این فقط یک بازی دیپلماتیک یا تمسخر سیاسی هم باشد، هرچه ترامپ این خط فکری توسعهطلبانه را بیشتر دنبال کند، احتمال بیشتری دارد که متحدان آمریکا را از خود دور کرده و زمینهساز پیروزی دیکتاتورها شود.
اینها همه سناریوهای کابوسواری برای طرفداران نظم آمریکایی هستند—اما کابوسها همیشه به واقعیت نمیپیوندند. چنین بازطراحی رادیکالی از استراتژی آمریکا با مقاومت دموکراتها، برخی جمهوریخواهان و نیروهای نهادی داخلی و بینالمللی مواجه خواهد شد. بازارهای مالی نیز به حمایتگرایی شدید واکنش منفی نشان خواهند داد.
اما واقعیت نگرانکننده این است که کشوری با چنین قدرت اجرایی عظیمی، دو بار فردی را انتخاب کرده که بهشدت به رویکرد «بسوزان و بساز» علاقه دارد. تصور آمریکایی یاغی، غیرلیبرال و تهاجمی، تنها به این بستگی دارد که سخنان خود ترامپ را جدی بگیریم.
بزرگترین خطر دوره دوم ترامپ این نیست که او نظم لیبرال را رها کند، بلکه این است که او، ایالات متحده را به ابزار فعال فروپاشی آن تبدیل کند.
جهت کدام است؟
دستاوردهای بالقوه ریاستجمهوری ترامپ قابلتوجهاند. اما خطرات آن نیز پرتگاهگونهاند. وجود چنین افراطی در دو مسیر ممکن، خود منشأ بیثباتی بینالمللی است. این دوگانگی همچنین نشان میدهد که ناسیونالیسم سختگیرانه ترامپ چگونه میتواند هم ابزار نجات باشد، هم عامل فروپاشی.
اگر با انضباط و نیت سازنده اعمال شود، این رویکرد میتواند کمک کند تا آمریکا مهاجمان اوراسیایی را مهار کند. اما اگر به شکل افراطی و غیرقابلکنترل دنبال شود، ممکن است نظم جهانیای را که بر دیدگاهی گسترده از منافع آمریکا، تعهد به ارزشهای لیبرال، و توان استفاده هوشمندانه از قدرت بینظیر آن استوار است، نابود سازد.
مشکل اصلی سناریوی خوشبینانه اینجاست: باید فرض کنیم که ترامپ، فردی که به دقت کینههای شخصی و ژئوپلیتیکیاش را پرورش داده، ناگهان در لحظهای که بیشترین قدرت را احساس میکند، بهترین، جهانیترین و دیپلماتیکترین نسخه از خود را به نمایش بگذارد.
تمام کسانی که در ایالات متحده و دیگر نقاط جهان در بقای نظم لیبرال منافعی دارند، باید امیدوار باشند که ترامپ به این چالش پاسخ مثبت دهد. اما احتمالاً باید خود را برای جهانی بسیار تیرهتر آماده کنند.