نشریه فارن افرز : “معنای واقعی «جنوب جهانی»” | ۱۲ فروردین ۱۴۰۴
چرا اصطلاح «جنوب جهانی» صرفاً یک عبارت جغرافیایی نیست، بلکه بازتابی از تاریخ استعمار، نژاد و مبارزه برای یک نظم جهانی جدید است؟

⏳ مدت زمان مطالعه: ۸ دقیقه
✏️ ناشر/نویسنده: فارن افرز / زکریا ممپیلی
📅 تاریخ: April 1, 2025 / ۱۲ فروردین ۱۴۰۴
⚠️ هشدار: بازنشر این مقاله با هدف ارائه دیدگاههای متنوع صورت گرفته و به معنای تأیید یا پذیرش مسئولیت دیدگاههای مطرحشده نیست.
در اکتبر ۲۰۲۴، در آخرین اجلاس سران بریکس، ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، از کشورهای «جنوب جهانی» خواست تا جایگزینی برای نظم جهانی موجود ایجاد کنند. شی جین پینگ، رئیسجمهور چین، در سخنرانی خود خواستار «تقویت همبستگی و همکاری در میان کشورهای جنوب جهانی» شد و بریکس – گروهی که در سال ۲۰۰۹ توسط برزیل، روسیه، هند و چین تأسیس شد اما در دهه اخیر به طور قابل توجهی رشد کرده است – را «به عنوان یک پیشتاز برای پیشبرد اصلاحات حکمرانی جهانی» معرفی کرد. این اولین باری نبود که هر دو رهبر از جنوب جهانی تمجید میکردند. یک بیانیه مشترک که در مه ۲۰۲۴ صادر شد، این عبارت را چندین بار تکرار کرد و ادعا کرد که ظهور جنوب جهانی «دموکراتیزاسیون روابط بینالملل و انصاف و عدالت بینالمللی را ترویج خواهد کرد.»
چنین استنادهایی به جنوب جهانی، اضطراب قابل توجهی را ایجاد میکند. به عنوان مثال، جوزف نای، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی، به دلیل عدم انسجام آن، در مورد استفاده از چنین «اصطلاح گمراهکنندهای» هشدار داد. کامفورت ارو، رئیس گروه بحران بینالمللی، در فارن افرز نوشت و این عبارت را «از نظر مفهومی دست و پا گیر» خواند و هشدار داد که فقط باید با «احتیاط ویژه» از آن استفاده شود. دیگران، از جمله سارنگ شیدوره و بیلاهاری کاوسیکان، محدودیتهای آن را میشناسند اما آماده رها کردن آن نیستند. شیدوره برای به رسمیت شناختن جنوب جهانی به عنوان یک «واقعیت ژئوپولیتیکی» استدلال کرده است، هرچند که با exclusion کشورهای تشکیل دهنده آن از نهادهایی که زیربنای نظم بینالمللی هستند، به طور منفی تعریف شده است. کاوسیکان، یک دیپلمات سابق سنگاپوری، پیشنهاد میکند که «جنوب جهانی» «نشاندهنده حال و هوایی است که باید جدی گرفته شود»؛ هر چه انسجام مفهومی آن باشد، نیروی انکارناپذیری را در روابط بینالملل اعمال میکند و چین، روسیه و دیگران به دنبال بهرهبرداری از آن برای پیشبرد برنامههای خود هستند.
برای اصطلاحی که بسیاری سعی کردهاند آن را به عنوان یک نشانگر عقل سلیم برای اکثریت جهان معرفی کنند، جنوب جهانی به طور قابل توجهی تعریف نشده باقی مانده است. به معنای واقعی کلمه، این به کشورهایی اشاره دارد که در زیر خط استوا قرار دارند که نیمکره شمالی را از همتای جنوبی آن جدا میکند. چنین رویکردی بخش عمدهای از آفریقا، کارائیب، بخشهایی از آمریکای جنوبی و تمام جنوب و جنوب شرقی آسیا را مستثنی میکند، حتی در حالی که کشورهایی مانند استرالیا و نیوزلند را که بخشی از شمال جهانی محسوب میشوند، در بر میگیرد.
علیرغم آن نارساییها، تمایل به ثبت تجربه مشترک فرضی این کشورها باقی مانده است. نگاهی به ریشههای این اصطلاح میتواند هم ظهور اخیر آن و هم ناراحتی از آن را توضیح دهد. «جنوب جهانی» صرفاً آخرین تکرار از نیاز دیرینه به تقسیم جهان بین مردمان سفیدپوست و غیرسفیدپوست است. بر روی این دستهها مجموعهای از مفروضات در مورد معنای سفیدی و در نتیجه غیرسفیدی، هنگامی که در مورد نظم جهانی به کار میرود، فرافکنی میشود. پیشینیان آن را در نظر بگیرید: متمدن در مقابل بربر (یا وحشی)، مدرن در مقابل بدوی (یا سنتی)، غرب در مقابل شرق، غرب در مقابل شرق (یا غیرغرب)، استعمارگر در مقابل بومی، مهاجران در مقابل بومیان، جهان سفید در مقابل ملل تیرهتر، توسعهیافته در مقابل در حال توسعه (یا توسعه نیافته) و البته، جهان اول در مقابل جهان سوم.
این اصطلاحات اغلب به معنای واقعی کلمه به کار میروند. اما آنها همچنین تداعیگر هستند و مجموعهای از مفروضات را با خود حمل میکنند که حول سه بعد میچرخند: نژاد، ارزشها و ثروت. انتخاب خود را بکنید. اهالی جهان اول معمولاً به عنوان لیبرالهای سفیدپوست ثروتمند تصور میشوند؛ همینطور اهالی شمال جهانی یا غربیها، یا در واقع، مهاجران و حتی «متمدنان». اما این ابعاد برابر نیستند. نژاد محوری باقی میماند که دیگران حول آن میچرخند. به عبارت ساده، «جنوب جهانی» یک تعبیر خوشایند است، یک جایگزین به ظاهر بیضرر که به کسانی که در جامعه مودب هستند اجازه میدهد از استفاده از عبارتی که واقعاً منظورشان است، یعنی جهان غیرسفیدپوست، اجتناب کنند.
منجمد در زمان
پایداری «جنوب جهانی» و اصطلاحات پیشین آن، مدیون تمایل اصلی برای تقسیم جهان به بلوکهای قابل هضم است. در اوج امپریالیسم اروپا، در نیمه دوم قرن نوزدهم، مدیران استعماری با یک دوراهی روبرو شدند. اگرچه اوج کنترل اروپا بر قلمرو جهانی هنوز چند دهه فاصله داشت، اما مقاومت فزاینده از سوی مردمان مستعمره به تهدیدی برای ادامه گسترش تبدیل میشد. شورش سپوی در سال ۱۸۵۷ در هند – جایی که این قیام شورش هندی نامیده میشود – یک نقطه عطف بود. شورشی به رهبری سربازان هندی در خدمت شرکت هند شرقی بریتانیا، ثبات پروژه امپراتوری اروپا را تهدید میکرد. در پاسخ، دولت بریتانیا، به همراه همتایان فرانسوی خود، شروع به بازنگری در ماهیت قدرت استعماری کردند. در هند، دولت بریتانیا کنترل مستقیم مستعمره را از شرکت هند شرقی گرفت و شروع به آزمایش «حکومت غیرمستقیم» برای اداره انبوه به اصطلاح ایالتهای شاهزادهنشین شبهقاره کرد.
حکومت مستقیم مستلزم کنترل اروپا بر وظایف قانونی، اجرایی و اداری یک مستعمره بود. در مقابل، حکومت غیرمستقیم، شامل اداره مستعمرات از طریق دستکاری مقامات موجود، یا انتصاب «حاکمان سنتی» در جایی که قبلاً وجود نداشتند، بود. با رقابت اروپا برای تأمین کنترل بر قاره آفریقا در پایان قرن نوزدهم، حکومت غیرمستقیم به سرعت جایگزین حکومت مستقیم به عنوان شیوه ترجیحی حکومت استعماری شد.
فردریک لوگارد، کمیسر عالی بریتانیا در نیجریه شمالی از سال ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۶، به دلیل اجرای این سیستم در سرزمینهایی که زمانی تحت کنترل خلافت سوکوتو بودند، به عنوان «پدر حکومت غیرمستقیم» شناخته میشود، اما توجیه فلسفی آن از تفکر هنری مین گرفته شده بود. به عنوان استاد رگیوس حقوق مدنی در دانشگاه کمبریج، مین مشهورترین اثر خود، «قانون باستان: ارتباط آن با تاریخ اولیه جامعه و رابطه آن با ایدههای مدرن» را در سال ۱۸۶۱، چهار سال پس از شورش سپوی، منتشر کرد.
برای مین، ناتوانی بریتانیا در درک منابع فرهنگی نظم اجتماعی منجر به این شورش شد. مین، تحت تأثیر کار چارلز داروین در مورد تکامل، بین یک غرب پویا که حقوق افراد را پذیرفته بود و یک غیرغرب منجمد که برای همیشه درگیر تعهدات خویشاوندی بود، تمایز قائل شد. اولی، از دیدگاه مین، استثنا بر قاعده بود. محمود ممدانی، دانشمند علوم سیاسی، نوشت: «مین یک دوتایی مفهومی ایجاد کرد که در آن بین غرب و غیرغرب تمایز قائل شد. اولی مترقی بود و قرار بود تمدن جهانی را نمایندگی کند و دومی ایستا بود و نگهبان سنت بود.» به عبارت ساده، غیرغرب همیشه یک دسته وسیع بود که برای توصیف تمام جمعیتهای غیراروپایی جهان، هر چه تفاوتهایشان باشد، استفاده میشد.
مین پیشنهاد کرد که بریتانیا توسط منطق جهانی حکومت مستقیم، که یک مسیر واحد را برای نوسازی – به اصطلاح مأموریت تمدنسازی – فرض میکرد، کور شده بود. بریتانیا به اشتباه نهادها، ایدهها و ارزشهای خارجی را بر مردمی تحمیل کرد که برای آنها تنها میتوانست کینه و در نهایت، شورش را برانگیزد. در عوض، مین از یک سیستم حکومتی حمایت کرد که «نهادهای بدوی» را به عنوان پایدارترین مسیر برای حکومت پایدار اروپا، میپذیرفت و از آنها استفاده میکرد. این تغییر از حکومت مستقیم به غیرمستقیم در ساختار سیستمهای حقوقی استعماری مشهودتر بود. در حالی که حکومت مستقیم نیازمند یک نظم حقوقی واحد بود که هم بومیان و هم مهاجران را اداره میکرد، حکومت غیرمستقیم مستلزم یک سیستم حقوقی دوگانه بود که در آن سیستمهای مختلف حقوق عرفی برای گروههای مختلف اعمال میشد. مسائلی مانند ازدواج، ارث و حتی اینکه چه کسی میتواند زمین را شخم بزند، حوزه حقوق عرفی و تابع هوسهای مقامات سنتی بود و یک دستگاه حقوقی را ایجاد میکرد که شکاف نژادی بین استعمارگر و مستعمره را نهادینه میکرد.
اثر این بود که مردمان غیراروپایی را به طور ذاتی به سنت پایبند، در برابر پیشرفت نفوذناپذیر و برای ذهن غربی غیرقابل درک میدیدند. ایدههای مین تأثیرگذار بود و به نسلی از مدیران استعماری نوپا در آکسبریج، جایی که آنها برای شروع خدمت خود در مستعمرات دوردست آماده میشدند، آموزش داده میشد. میراث او تغییر پروژه استعماری از یک مأموریت تمدنسازی جهانی که فرض میکرد همه مردمان میتوانند به اروپاییها یا «مدرنها» تبدیل شوند، به سمتی بود که همانطور که کارونا مانتنا، یک نظریهپرداز سیاسی که به طور گسترده در مورد مین نوشته است، توصیف میکند، غیراروپاییها را «به طور طبیعی در سنت خود در خانه و بنابراین در برابر اصلاحات، تغییر دین، همسانسازی – به طور خلاصه، تمدن – مقاوم» میدید.
در یک نام چه نهفته است؟
مین به یک شکاف عمیقاً طنینانداز برخورد کرد که امروز نیز قدرت خود را حفظ کرده است. در حالی که مدیران استعماری غرب را خانه پیشرفت، نظم و توسعه اقتصادی تصور میکردند که همگی با سفیدی هممرز تصور میشدند، شرق به عنوان متضاد آن تصور میشد. تقسیم نژادی جهان توسط مین یک سلسله مراتب با سفیدی در بالا و «نژادهای تیرهتر» در پایین ایجاد کرد. این تقسیم دوتایی و نژادی جهان و مفروضاتی که به آن حیات بخشید، در طول دوره استعمار قدرت گرفت و نظم جهانی نوظهور را تقویت کرد و یک اجماع فکری گسترده را در زمینه نوظهور روابط بینالملل یا همانطور که میتوان آن را به درستی توصیف کرد، روابط بیننژادی، ایجاد کرد. با این حال، حتی با وجود اینکه بشریت (عمدتاً) فراتر از منطقهای نژادی خام و بیرحمانهای که زیربنای تشکیلات امپراتوری اروپا بود، حرکت کرده است، مرتبسازی نژادی جهان توسط مین همچنان زیربنای تلاشهای ما برای تقسیم کره زمین به دستههای شهودی را تشکیل میدهد و آنها را گیج میکند.
همانند بیشتر دستههایی که بدون رضایت مردم بر آنها پیوند زده شدهاند، این تقسیم سلسله مراتبی جهان واکنش خاص خود را به همراه داشت. مردمان مستعمره به طور خرابکارانه این تقسیم را پذیرفته و از آن استفاده کردند و همبستگی ضداستعماری و ضدنژادپرستی را در سراسر آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین و حتی با جمعیتهای اقلیت در پایتختهای امپراتوری، تقویت کردند. در اوایل سال ۱۸۸۱، فردریک داگلاس طبیعیسازی یک «خط رنگ» را که جهان سفید را از بقیه جدا میکرد، محکوم کرد. دبلیو. ای. بی. دو بوآ اصطلاح «خط رنگ» را برای توصیف زندگی پس از بردهداری در ایالات متحده رایج کرد. اما مانند داگلاس، استفاده او از این اصطلاح برای توصیف نظم جهانی بود. همانطور که او در مشهورترین اثر خود، «روحهای مردم سیاه»، که در سال ۱۹۰۳ منتشر شد، تعریف کرد: «مشکل قرن بیستم، مشکل خط رنگ است – رابطه نژادهای تیرهتر با نژادهای روشنتر انسان در آسیا و آفریقا، در آمریکا و جزایر دریا.»
ظهور اتحاد جماهیر شوروی دیدگاه دوتایی مین را با معرفی این امکان که برخی از کشورهای «عقبمانده» میتوانند پیشرفت را بپذیرند، زیر و رو کرد. این تحول زیربنای تقسیم سهگانه مشهور آلفرد سووی از بشریت به جهانهای اول، دوم و سوم بود. سووی، یک محقق فرانسوی از تبار کاتالونیایی، از «رکن سوم»، اصطلاحی که برای توصیف اکثریت جمعیت فرانسه از کشاورزان دهقان گرفته تا بورژوازی در مقابل روحانیون (رکن اول) و اشراف (رکن دوم) استفاده میشد، الهام گرفت. سووی که در سپیدهدم جنگ سرد مینوشت، بارها به جهان سوم به عنوان «کشورهای توسعه نیافته» اشاره میکند و استدلال میکند که آنها میتوانند کشورهای نوسانی باشند که در نهایت تعیین میکنند که آیا کمونیسم یا سرمایهداری پیروز خواهد شد.
علیرغم اشاره به رقابت ایدئولوژیک و توسعه اقتصادی، مانند مین، تقسیم جهان توسط سووی هنوز هم اساساً نژادی بود. جنگ ایدئولوژیک بین سرمایهداری (جهان اول) و کمونیسم (جهان دوم) به طور صریح به شکاف تمدنی شرق و غرب متصل بود: سرمایهداری در مفهوم سووی ذاتاً غربی بود، همانطور که کمونیسم شرقی بود. به عبارت دیگر، علیرغم جدایی ظاهری آن از منطق دوتایی مین، جهان دوم واقعاً برشی از غیرغرب بود که برخلاف انتظارات، یک دستور کار صریحاً سکولار و مدرنساز را پذیرفته بود: سوسیالیسم. برخلاف «جهان سوم»، که در نهایت توسط مردمی که به آنها نسبت داده شده بود، پذیرفته شد، «جهان دوم» هرگز به عنوان یک برچسب از نظر سیاسی یا حتی فرهنگی طنینانداز نشد. در عوض، کشورهایی مانند کوبا، یوگسلاوی و برجستهتر از همه، چین – همگی کاملاً در جهان دوم، بر اساس معیارهای سووی – در طول جنگ سرد به دنبال همسویی با جهان سوم بودند، بسیار شبیه به اینکه روسیه امروز تلاش میکند جنوب جهانی را گرد هم آورد. چین نخستوزیر خود، ژو انلای را برای شرکت در کنفرانس باندونگ در سال ۱۹۵۵ فرستاد که به جنبش عدم تعهد – مشهورترین تشکیلات سیاسی جهان سوم – جان بخشید، در حالی که یوگسلاوی دو بار میزبان اجلاس سران NAM بود.
به ناچار، برخی از کشورها همیشه به طور ناجور، یا اصلاً، در این طرحها قرار نمیگرفتند. ژاپن، کره جنوبی و تایوان، با مرکزیت خود در اهداف آمریکا در حاشیه اقیانوس آرام، یک وضعیت «سفید» افتخاری دریافت کردند. همین امر برای اسرائیل و آفریقای جنوبی آپارتاید در طول جنگ سرد، علیرغم موقعیت جغرافیایی و ترکیب نژادی آنها، صادق بود. تقسیم سهگانه جهان نتوانست در برابر سقوط اتحاد جماهیر شوروی مقاومت کند. همراه با افول دولتگرایی مدرنساز سکولار چهرههایی مانند جمال عبدالناصر مصر، قوام نکرومه غنا و جواهر لعل نهرو هند، نظم پس از جنگ سرد به منطق دوتایی دوران استعمار بازگشت – البته اکنون با یک بیزاری تازه کشف شده از به کار بردن اصطلاحات نژادی برای توصیف آن.
بلوکبندی
علیرغم ظهور اخیر آن به برجستگی، ایده یک جنوب جهانی جدید نیست. این اصطلاح برای اولین بار در سال ۱۹۶۹ توسط کارل اوگلسبی، یک نویسنده و فعال آمریکایی، استفاده شد. مقاله کوتاه او در یک انجمن ویژه در مورد جنگ ویتنام که توسط مجله کاتولیک The Commonweal سازماندهی شده بود، ظاهر شد. اوگلسبی به عنوان رئیس دانشجویان برای یک جامعه دموکراتیک، یکی از بزرگترین و رادیکالترین صداها در جنبش ضد جنگ ویتنام، خدمت میکرد. تحت رهبری او، SDS آشکارا با گروههایی در سراسر جهان که با آنچه آنها امپریالیسم آمریکا میدانستند، مبارزه میکردند، همسو شد.
اوگلسبی این اصطلاح را به طور متناوب با عبارات شناختهشدهتری مانند «جهان توسعه نیافته» و «جهان سوم» به کار برد. مقاله او تلاش میکرد آنچه را که او «ساختار جهانی قدرت» مینامید و چگونگی سرنگونی آن را توصیف کند. اوگلسبی به این نتیجه رسید که فعالان غربی «مسئولیتی… برای ممکنتر کردن انقلاب» با جستجوی هدف مشترک با جنبشهای ضد امپریالیستی در سراسر جهان دارند.
اگرچه مین، سووی و اوگلسبی سیاستهای بسیار متفاوتی داشتند، اما همه آنها علاقهمند به توصیف اکثریت قریب به اتفاق جمعیت جهان به گونهای بودند که بتواند آن را برای جهان سفید قابل فهم کند و مهمتر از همه، از پروژههای سیاسی بسیار متفاوت خود در کشورهایشان حمایت کند. به جای اینکه این اصطلاحات به طور ارگانیک از میان مردمی که قرار بود توصیف کنند، جوانه بزنند، همه توسط مردان سفیدپوست مستقر در غرب ابداع شدند. این یک تصادف نیست. سخت است تصور کنیم کسی در برزیل، چین یا نیجریه با چنین عبارت بیشکلی برای توصیف یک وحدت خیالی در میان آنها بیاید. همچنین به توضیح تنش پایدار بین «جنوب جهانی» و دیگر تشکیلات فراملی، مانند پان-آفریقانیسم و پان-اسلامیسم، که از درون جمعیت توصیف شده ظهور کردند و باورهای مردم درگیر را از نزدیکتر منعکس میکنند، کمک میکند.
این بدان معنا نیست که آفریقاییها، آسیاییها و آمریکای لاتینیها از این اصطلاح استفاده نمیکنند. در واقع، بسیاری از سران کشورهای این مناطق برای کسب عنوان غیررسمی «رهبر جنوب جهانی» با هم رقابت میکنند. بسیار شبیه به دیگر توهینهای نژادی که علیه افرادی که آنها را به کار میبرند، برگردانده شدهاند، در پذیرش برچسبی که توسط قدرتمندتران به شما زده شده است، حتی اگر در اصل تحقیرآمیز بوده باشد، قدرت وجود دارد. چین، که همیشه یک عضو مبهم از این گروه بوده است، با میزبانی از اجلاسهای متعدد برای همتایان جنوب جهانی خود، ادعای خود را مطرح کرده است. رقیب دیرینه آن، هند، برای عقب نماندن، همین بازی را انجام میدهد. برزیل و آفریقای جنوبی و حتی روسیه نیز به دنبال این تاج و تخت بودهاند.
هر کدام استراتژیهای مختلفی را برای تقویت ادعاهای خود به کار گرفتهاند که شامل معاملات زیرساختی، بستههای وام، ابتکارات بشردوستانه و پیشنهادهای دیپلماتیک و فرهنگی است. با این حال، هیچکدام نتوانستهاند به طور مداوم یک بلوک جنوب جهانی را برای پیشبرد اهداف خود در صحنه بینالمللی مهار کنند. در طول جنگ سرد، گروه ۷۷، گروهی از کشورها در داخل سازمان ملل (در اصل ۷۷ اما اکنون ۱۳۴) که از NAM ظهور کرد، موفقیت محدودی را به دست آورد، به ویژه در مورد بسیج اقدام جهانی علیه آفریقای جنوبی آپارتاید. اما اندازه محض این بلوک و تمایل کشورها به دنبال کردن منافع فردی خود، توانایی آن را برای ترویج اقدام جمعی در مورد مسائل جهانی تضعیف کرد. این ساختاری است و نشان میدهد که تهدید واقعی برای relevance جنوب جهانی، الگوهای دیرینه اتحادهای دوجانبه و روابط تاریخی است که همچنان رفتار دولتهای فردی را در صحنه بینالمللی شکل میدهند.
پس «جنوب جهانی» کجا میماند؟ تلاشها برای تبعید این عبارت یا محدود کردن استفاده از آن بعید است که کارساز باشد. جایگزینها فراوان هستند اما کار چندانی برای جلوگیری از ظهور این اصطلاح انجام ندادهاند. نئولوژیسمها، مانند «W.E.I.R.D.» (غربی، تحصیلکرده، صنعتی، ثروتمند و دموکراتیک)، مزیت چندانی نسبت به اصطلاحات قدیمیتر مانند «غرب» ارائه نمیدهند، جز بیان مفروضات نهفته در آنها. «اکثریت جهانی» ممکن است شکاف جمعیتی بین دو نیمه را بهتر به تصویر بکشد، اما جذابیت محدودی در خارج از محافل فعالان و سازمانهای غیردولتی دارد. بریکس این مزیت را دارد که یک موجودیت سیاسی نوپا را نام میبرد که ممکن است در شکلدهی به نظم جهانی آینده نقش داشته باشد. علیرغم اینکه تنها به تازگی به ده کشور عضو رشد کرده است، تقریباً نیمی از جمعیت انسان و ۴۰ درصد از تجارت جهانی را نمایندگی میکند. اما مانند پیشینیان سیاسیگرا خود در قرن بیستم – برجستهتر از همه NAM و G-77 – بعید است که بر شکافهای قابل توجه بین کشورهای عضو غلبه کند و توانایی خود را برای ارائه یک جایگزین منسجم برای نظم لیبرال موجود، مهار کند.
حقایق ناخوشایند
چالش جایگزینی «جنوب جهانی» و همچنین پیشین هنوز محبوبتر آن، «جهان سوم»، این است که مردم از اذعان به اینکه چگونه یک منطق نژادی همچنان جهان مدرن را ساختار میدهد، بیزارند. همانند هر تعبیر خوشایندی، جایگزینی یا رها کردن «جنوب جهانی»، تاریخ نژادی زشت نظم جهانی کنونی را پاک نخواهد کرد. «ملل تیرهتر» ممکن است گروهی از کشورها را که تحلیلگران به دنبال نام بردن از آنها هستند، با دقت بیشتری توصیف کند، اما با استناد به رنگ پوست، میتواند واپسگرایانه به نظر برسد.
تعبیرهای خوشایند برای پنهان کردن حقایق ناخوشایند طراحی شدهاند. آنها میتوانند برای حفظ یک ظاهر تمدن مفید باشند و به کسانی که از آنها استفاده میکنند اجازه میدهند از فلجی که میتواند با هر تلاشی برای اذعان به تروما و خشونتی که نظم جهانی موجود را به وجود آورد، همراه باشد، اجتناب کنند. اما در تلاش برای ارائه یک جایگزین مودبانه، آنها دقت را قربانی میکنند و در نهایت هرگز نمیتوانند از لکه معنای قبلی خود فرار کنند.
اما دلیل دیگری برای محدود کردن استفاده از «جنوب جهانی» وجود دارد. قرن بیست و یکم شاهد یک تحول فوقالعاده در تفکر نژادی دوران قرن نوزدهم و بیستم بوده است. در حالی که زمانی کشورهای غیرغربی به عنوان گیر افتاده دیده میشدند، به طور فزایندهای معمول است که کشورهای شرق و غرب آسیا را به عنوان نماینده آینده در نظر بگیریم. با زیرساختهای جدید درخشان و شور و شوق برای پیشرفت فناورانه که در ایالات متحده وجود ندارد، این مناطق نشان میدهają که غرب دیگر در پذیرش پیشرفت استثنایی نیست، برخلاف آنچه مین زمانی فرض میکرد. نژادزدایی از این اصطلاح را میتوان به عنوان پیشرفتی از کلیشههای نژادی که «جنوب جهانی» و پیشینیان آن زمانی تداعی میکردند، دید، اما همچنین این اصطلاح را خالی میکند، یک رمز خالی که بازیگران سیاسی میتوانند هر معنایی را که ترجیح میدهند، بر آن فرافکنی کنند. در واقع، این ممکن است دلیل اصلی صعود آن باشد.
به نظر نمیرسد که اصطلاح «جنوب جهانی» به زودی از محبوبیت خود بکاهد، اما تحلیلگران همچنان باید منطق تاریخی اصلی را که آن را به وجود آورد، بشناسند و استفاده خود را بر این اساس квалифицировать کنند. سلسله مراتبهای نژادی ممکن است در حال در هم ریختن باشند، اما این واقعیت که نظم جهانی موجود برای تثبیت باورهای نژادپرستانه به وجود آمد، قابل پاک کردن نیست. «زبان سیاسی»، همانطور که جورج اورول زمانی نوشت، «طراحی شده است تا دروغها را راستگو و قتل را محترم جلوه دهد.» اما خواننده نباید ناامید شود. همانطور که اورول در مقاله خود نتیجه گرفت: «نمیتوان همه اینها را در یک لحظه تغییر داد، اما حداقل میتوان عادات خود را تغییر داد.» اگر و زمانی که یک نظم جدید ظهور کند، بشریت ممکن است سرانجام بتواند میراث برتری سفیدپوستان و بیزاری را که میتواند با عمل ساده نامیدن چیزها به همان صورت که هستند، همراه باشد، کنار بگذارد.






